حكيم ابوالقاسم فردوسى
147
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
و سپاهيان خود به هاماوران رفت . چون به شاهه بزرگترين شهر و پايتخت هاماوران در آمد ، مردم كه را سر شهر را آذين بسته بودند مقدمش را گرامى داشتند . شاه هاماوران به ديدنش از اسب فرود آمد و طبق طبق در و ياقوت و سيم و زر بر راهش نثار كرد . در كاخش وى را بر تخت زرين نشاند ، و بدين گونه مدت يك هفته چون پرستندهاى به خدمتگريش كوشيد . از آن پس شبى بانگ بوق آمد و تاختن * كسى را نبد آرزو ساختن گرفتند ناگاه كاووس را * همان گيو و گودرز هم طوس را چو گرگين و چون زنگه شاوران * همه نامداران و كند آوران شاه هاماوران پس از گرفتار كردن شاه و سران سپاه ايران ، آنان را در دژى كه بر فراز كوهى بلند بود در بند كشيد ، و هزار تن مرد سپاهى را بر آن بنديان نگهبان كرد . آن گاه هودجى زرنگار با گروهى از پوشيده رويان به ايرانشهر فرستاد تا سودابه را باز آورند . چو سودابه پوشيدگان را بديد * به تن جامهء خسروى بر دريد به مشكين كمند اندر افگند چنگ * به فندق گلان را به خون داد رنگ پرستندگان را سگان كرد نام * سمن پر ز خون و پر آواز كام به فرستادگان گفت : نيرنگى كه پدرش به كار برده جوانمردان هرگز نمىپسندند و روا نمىدارند . چرا روز نبرد كه جامهء كىكاووس زره و تختش زين اسب بود او را نگرفت و در بند نكرد ؟ آن روز از شنيدن نام گيو و گودرز و طوس و ديگر سران سپاه لرزه بر اندام او و سران سپاهش مىافتاد . به پدرم بگوييد كه اگر هم همسرم را بكشيد من مهر از او نمىبُرم . اكنون كه كاووس را در بند كشيدهايد آن بهتر كه سر مرا نيز ببريد . چون سودابه را بناخواه پيش پدرش بردند و آنچه بر زبان آورده بود به او گفتند شاه هاماوران سخت بر او خشمگين شد ، و او را در همان قلعه كه شوهرش به زندان بود ، در بند كرد .